در آینه دوباره نمایان شد
با ابر گیسوانش در باد
با آن سرود سرخ انا الحق
که ورد زبان اوست

تو در نماز عشق چه خواندی؟
که سال هاست بالای دار رفتی و این شحنه های پیر
از مرده ات هنوز پرهیز می کنند! ...

نام تو را به رمز
رندان سینه چاک نیشابور
در لحظه های مستی
مستی و راستی
آهسته زیر لب
تکرار می کنند! ...

وقتی تو روی چوبه ی دارت
خموش و مات بودی
ما
- انبوه کرکسان تماشا
با شحنه های مامور
مامورهای معذور
همسان و هم سکوت
ماندیم

خاکستر تو را
باد سحرگهان
هر جا که برد
مردی ز خاک روئید! ...

در کوچه باغ های نیشابور
مستان نیمه شب
به ترنم
آوازهای سرخ تو را
باز ترجیع وار زمزمه کردند

نامت هنوز ورد زبان هاست ...

( محمد رضا شفیعی کدکنی [م.سرشک] - کتاب کوچه باغ های نیشابور - ۱۳۵۷ )

  
نویسنده : bahmanyar ; ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱۳
تگ ها :


بوسه بر خاک

 

« و آدمی، خسته و تنها و اندیشناک بر سر سنگی نشسته بود پشیمان از کار خویش

 

و زمین به سخن درآمده با او چنین گفت:

به تو نان دادم من، و علف به گوسفندان و به گاوان تو، و برگ های نازک تره که قاتق نان کنی.

به هرگونه صدا با تو به سخن درآمدم:

با نسیم و باد، و با جوشیدن چشمه ها از سنگ و با ریزش آبشاران، و با فروغلطیدن بهمنان از کوه

آنگاه که سخت بی خبرت می یافتم، و به تندر و ترقه ی توفان.

تو می دانستی که منت به پرستندگی عاشقم. نیز نه گونه ی عاشقی بخت یار، که زرخریده وار کنیزکی برای تو بودم به رای خویش.

که تو را چندان دوست می داشتم که چون دست بر من می گشودی تن و جانم به هزار نغمه ی خویش جوابگوی تو میشد. همچون نوعروسی در رخت زفاف، که ناله های تنازردگیش به ترانه ی کشف و کامیاری بدل شود. یا چنگی که هر زخمه را به زیر و بمی دیگرگونه جوابی گوید.

آی، چه عروسی که هربار سر به مهر با بستر تو درآمد.

در کدامین بادیه چاهی کردی که به  آبی گوارا کامیابت نکردم؟

کجا گاوآهن در من نهادی که خرمنی پربار پاداش ندادم؟

می دانستی که منت عاشقانه دوست میدارم. می دانستی

و تو را من پیغام کردم از پس پیغام به هزار آوا،

که دل از آسمان بردار که وحی از خاک میرسد،

پیغامت کردم از پس پیغام که مقام تو جایگاه بندگان نیست،

و آنچه تو را به شهریاری برداشت نه عنایت آسمان

که مهر زمین است   »

  
نویسنده : bahmanyar ; ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢۳
تگ ها :


مهر، ماه خاطره ها

بوی مهر می آید، بوی خاطره، بوی مدرسه

بوی مشق، بوی بچگی،بوی عشق

چه زود گذشت سالها در تلاطم یادها

یادش بخیر مهر اون سالها و مشقهایی که بیشتر شبها ننوشته به خواب رفته بودم و معلم بود و دفتر خالی

و مهر امسال را همچنان مهر اون سالها نفس می کشم

هر چند دیگر نه مشقی هست و نه شوقی.......

...........

  
نویسنده : bahmanyar ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۳۱
تگ ها :


سلامی دوباره

شقایقهای وحشی لرستان     بازگشتیم

  
نویسنده : bahmanyar ; ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٦
تگ ها :


چشمهای سوگوار

عشق را کت بسته تحویل چشم های سوگوار دادید

باد را چنان به تیرک های تاریکی بستید

که کوچه از ترس تب کرد

و کتاب ها

زیر پل ها دراز کشیدند

 

درختی آن گونه تنومند را

چنان تکاندید

که میوه از باغ گریخت

و زمین

شاخه در شاخه شکافت

 

نمی توانم این شهر را پاک کنم

کلمات شما

خاطره ای را فریب داده اند

که قدم به قدمش پر از همسایه های فرسوده است

 

از کدام چاهی باید آب بردارم

که در حریق شما نسوخته باشد

و طنابش را

به گردن من نیاویخته باشد

 

خاک را

در حضور آهوان از چشمه محروم کردید

و در هر گذری

از مهربانی ی معطر مترسکی ساختید

که عشق جرئت نکند پا برهنه راه برود

و غنچه ها فریب توطئه ی زمستان را بخورند

 

نمی توانم سال ها را بشمارم

و شما را ببینم که در سایه

ماه ها را با تیر و کمان زده اید

و دختران عاشق را

کت بسته تحویل پاسبان داده اید .

 

من این آهنگ را

سال هاست که از این رودخانه برداشته ام

و سواری را ندیده ام

که کمین کرده باشد

تا موج را به خاک اندازد

اگر بتوانم تکه های روز را به هم وصل کنم

و پلی بسازم که آهنگ

بدون دغدغه از مهربانی هایش بگذرد

شاید آواز معنی عشق را پیدا کند

و عاشق

تسلیم چشم های سوگوار نشود .

 

اسفند ماه 1385

 فریدون گیلانی۰۰۰

  
نویسنده : bahmanyar ; ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٤
تگ ها :


آزادی

                آزادی

ای شادی!

                آزادی!

ای شاديِ آزادی!

روزی که تو باز‌آيی،

با اين دل غم پرورد

من با تو چه خواهم کرد؟

---------------------------------------------

غمهامان سنگين است.

دلهامان خونين است.

از سر تا پامان خون می بارد.

ما سر تا پا زخمی،

ما سر تا پا خونين،

ما سر تا پا درديم.

ما اين دل عاشق را

در راه تو آماج بلا کرديم.

ای آزادی!

         از ره خون می آيی،

                                اما

می آيی و من در دل می لرزم:

اين چيست که در دست تو پنهان است؟

اين چيست که در پای تو پيچيدست؟

ای آزادی!

             آيا

                با زنجير

می آيی؟..............

---------------------------------------------------------------------------------------

هوشنگ ابتهاج

 

  
نویسنده : bahmanyar ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱۱
تگ ها :


۲۰ آذر در دانشگاه صنعتی اميرکبير

آن مرد آمد

آن مرد در برف آمد

آن مرد با زبان تهدید و خشونت آمد

آن مرد قرار بود جوری دیگر بیاید

و این بود زبان مهرورزی در دانشگاه و .........

  
نویسنده : bahmanyar ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢۱
تگ ها :


دنيای زيبای رنگها

بنفش،نيلی،آبی،سبز،زرد،نارنجی،

قرمز،رنگين کمان را می گويم.وقتی که می آيدچقدر زيباست.هميشه در

دلم می گويم ای کاش باران بيايد، بعد زود قطع شود تا رنگين کمان را

ببينم. هميشه وقتی که در آسمان هست،محو تماشايش می شوم

وقتی هم می رود،دلم کدر می شود.نمی دانم شايد فکر می کنم رنگها

مرده اند و ناخودآگاه اين شعر از سهراب يادم می آيد که«بندی گسسته

است/خوابی شکسته است/رويای سرزمين/افسانه شکفتن گلهای رنگ

را از ياد برده است./بی حرف بايد از خم اين ره عبور کرد ،رنگی کنار اين

شب بی مرز مرده است.

عکس(زن در ایل قشقایی فارس)****

  
نویسنده : bahmanyar ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱
تگ ها :


سوءظن

                                           سوءظن

تصوير اول:دختری جوان با يک شاخه گل سرخ کنار خيابان ايستاده است.نگاهش

نشان میدهد که منتظر است.مرتب به ساعتش نگاه می کند و باچشمان جستجو

گرش آنطرف خيابان را می پايد.چند پسر جوان نيز از فاصله دور او را زير نظر دارند.

تصوير دوم:انتظار،دخترک را خسته کرده، از حرکتهای جلف پسران جوان نيز به

شدت عصبانی شده است. رويش را بر می گرداند تا به حرفهای آنان توجه نکند.

تصوير سوم:پسرها دست بردارنيستند.باحرفهايشان دل دخترک را آزرده کرده اند

سوءظن در دل همه شان خانه کرده است.

تصوير چهارم:دختر لبخند می زند. انگار انتظارش به سر آمده است. دختر بچه

هشت،نه ساله ای به سويش می دود،دخترک زانو می زند و او را در آغوش می

گيرد. پسرها به يکديگر نگاه می کنند و حرفی نمی زنند.........دختر و خواهرش

می روند و ناپديد می شوند.

 

 

 

 

 

  
نویسنده : bahmanyar ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٩
تگ ها :


نسيم نفس خداست

                            نسیم٬ نفس خداست

بارش زیادی سنگین بود و سربالایی زیادی سخت.دانه گندم روی شانه

های نازکش سنگینی می کرد و نفس نفس می زد. اما کسی صدای

نفسهایش را نمی شنید. کسی او را نمی دید.

دانه از روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد.

خدا گندم را فوت کرد. مورچه می دانست که نسیم ٬ نفس خداست.

مورچه٬ دانه را دوباره بر دوشش گذاشتو به خدا گفت: گاهی یادم می رود

که هستی٫کاشکی بیشتر می وزیدی.

خدا گفت: همیشه می وزم نکند گمم کرده ای!

مورچه گفت: این منم که گم می شوم. بسکه کوچکم.بسکه ناچیز

بسکه خرد . نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد.

خدا گفت: اما نقطه سرآغاز هر خطی ست.

مورچه زیر دانه گندمش گم شد و گفت: من اما سرآغاز هیچم٫ ریزم و

ندیدنی من به هیچ چشمی نخواهم آمد.

خدا گفت:چشمی که سزاوار دیدن است می بیند. چشمهای من ـ

همیشه بیناست.

مورچه این را می دانست اما شوق گفتگو داشت.شوق ادامه گفتن.

پس دوباره گفت: و زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم .نبودنم را غمی

نیست.

خدا گفت: اما اگر تو نباشی٫ پس چه کسی دانه کوچک گندم را بر دوش

بکشد و راه رقصیدن نسیم را در سینه خاک باز کند؟ تو هستی و سهمی

از بودن برای توست و در نبودنت کار این کارخانه نا تمام است.

مورچه خندید و دانه گندم از دوشش دوباره افتاد. خدا دانه را به سمتش

هل داد.

هیچ کس اما نمی دانست که گوشه ای از خاک مورچه ای با خدا گرم

گفتگوست.

 

  
نویسنده : bahmanyar ; ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٤
تگ ها :


یادش

                                    یادش

می گویند، می آیی و من هنوز به خود نرسیده ام!

و این سرآغاز نشناختن است.

بوی غربت هزاران جمعه در ذهنم می پیچدوباز هم انتظار است و انتظار.

انتظار همراه نام توست و من آنقدر در بندم که گاه فراموش می کنم

می شود منتظر ماند !

باور دارم که می آیی،نه آن هنگام که نی ها به گل می نشینند.

شاید تنها آن زمان

که چشمان دلمان دیگر سپید نباشد !

  
نویسنده : bahmanyar ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٢٢
تگ ها :


 

                                         زندگی

زندگی با گامهای سنگين و سرسختش نمی دانم چگونه ؟!

اما چون باد می گذرد؛

چون نسيمی از لابه لای دقايق عمر تو؛

و چون جرقه ای که لحظه ای در ذهنت ايجاد می شود؛

همچون نگاهی ساده بر يک رهگذر و يا همچون تکانهای دستی برای خداحافظی

مهر يعنی مهربانی

مهر يعنی زندگانی.

مهر يعنی من و تو

همدل و همراه شويم،

تا که يک گوشه دنيا دستهامان پر از عشق شود.

پر از مهر، پر از نور شود

مهر يعنی مهربانی. مهر يعنی تو پرنده شوی و آسمان در پی روحت خندان.

مهر يعنی هم صدايی،يعنی هم سرايی

يکدلی، از غم جدايی.مهر يعنی يک شکوفه!

ای شکوفه! ای درخشنده!

با تو هستم.................مهر.

  
نویسنده : bahmanyar ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٢٦
تگ ها :


 

                                          تمنا

بامداد است و بار سفر بسته ای

نمی خواهم

 در بقچه دلت پنهانم کنی

دير زمانی است

پناگاه دلت را هم تفتيش می کنند.

مرا سرمه کن در چشمت بکش

تا سير تو را ببينم

تا سير مرا ببينی .

  
نویسنده : bahmanyar ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢٢
تگ ها :


 

         عشق و بخشايش

کداميک از ماست که رنج نبرده باشد ؟ کيستکه فريب نخورده باشد، طرد نشده باشد

تنها نمانده باشد،مورد بی مهری و جفا قرار نگرفته باشد ؟ همه ما رنج برده ايم

وپس از اين نيز حتی با وجود بخشايش ،رنج خواهيم برد. بودا ميگويدکه زندگی

چهار اصل بزرگ دارد و مهمترين آن اصول اين است که زندگی سراسر رنج است ،

ولی آنان که به جای انکار رنجها آنها را می پذيرند و بدانها معنا می دهند ،

از مرز رنجها فراتر می روند و به لذت و خوشبختی می رسند. معنا دادن به رنجها

ما را به لذت می رساند ولی اينجا لذت محصول فرايند رشد است و نه هدف آن

صحنه جهان ، عرصه توافق و خوشبختی نيست بلکه عرصه تکامل است.

همه ما رنج برده ايم و هر کدام از ما در لايه های ذهن خود رنجهايی را نهفته داريم

از توقعات بيجا، زياده خواهی ها، مجازاتهای بی تناسب، بی مهری ها ،

بهره کشی ها، حق کشی ها، و ناسپاسی ها و تحقيرها. آری همه ما رنج را

تجربه کرده ايم. در کودکی يا همين هفته پيش. و درست به تمام اين دلايل است

که بايد ببخشيم و رها شويم آری همه ما انسانها در رنج بردن با هم مشترکيم.

ما با گذشته نه می جنگيم و نه آن را فراموش می کنيم،بلکه از آن برای آينده

درس می گيريم و می کوشيم تا نه قربانی باشيم و نه قربانی بگيريم .

ما تصميم می گيريم که از حق بخشايش، برای رهايی و آزادی خود استفاده کنيم.

نمی توان با قلبی آکنده از کينه و نفرت به سوی عشق و آزادی و معنويت گام نهاد.

بياييد ببخشيم و جاهلان را فراموش کنيم ولی جهل را به خاطر بسپاريم.

چنان زندگی کنيم که هيچگاه خود را قربانی ندانيم و رها باشيم و در راه

آزادی درونی خويش،  قلب خود را جز به مهر و عشق و بخشايش ،

به چيزی ديگر نسپاريم .

  
نویسنده : bahmanyar ; ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۳٠
تگ ها :


 

                                لايه های عطوفت

کلمات مواجند در دريای حيرتهای بی حساب و من صيادی در پی صيدچه خواهم يافت

مشهودم نيست . اما نگرانم نگران زوال و مرگ. نه مرگ جسم که مرگ دل

در اين دنيای آهنين و من حيرانم از فراموشی همگان از خويشتن خويش

حيران از بی رنگ و بويی محبت. دلها ديگر صفا را نمی شناسند

عشق را نمی فهمند و اخلاص و خوبی را معنا نمی کنند

فقط پول را می فهمند به قيمت افسردن شقايقها

شهرمان ديگر بوی گذشته را ندارد بی تفاوتی را به وضوح در چهره ها می توان خواند

چهره ها اگر پر از نفرت نباشد پر از محبت هم نيست.

همه به فکر خود و راه خود. اما جای همه چيز را سنگ و فلز نخواهند گرفت.

می توان شکست، می توان فرو ريخت، می توان لطافت قلبها را يافت

به شرط احيای محبتها و عشق.

بياييد سطوح آهنی دلهامان را بشکافيم

و لايه های عطوفت را جستجو کنيم.

 

 

  
نویسنده : bahmanyar ; ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٢٤
تگ ها :


 

هر شب از آسمان

ستاره ای

به زير می کشند

و باز اين آسمان غمزده.

غرق ستاره هاست.

سياوش کسرايی

  
نویسنده : bahmanyar ; ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱٥
تگ ها :


 

اول ماه مه روز جهانی کارگر

بر تمام کارگران و زحمتکشان جهان

مبارک باد.

  
نویسنده : bahmanyar ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱۱
تگ ها :


 

http://i3.tinypic.com/wrc6cx.jpg

به چه می انديشی ؟

چرا چهره بر گرفته اي، نگاه کن

اما نه از لابه لای انگشتانت، به تو می گويم که هنوز شب نشده

بنگر، برو و دور دست را درياب.

پشت اين سنگلاخ، زندگی صدايت می زند

درختی است و برکه ای پر ازآب در اتتظار

به تو می گويم که روز است هنوز

و هيچ گاه به انتها نخواهی رسيد......

 

  
نویسنده : bahmanyar ; ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٩
تگ ها :


 

                            شيطان از عشق واهمه دارد

خدا به شيطان گفت: ليلی را سجده کن

شيطان غرور داشت،سجده نکرد.گفت: من از آتشم و ليلی گل است.

خدا گفت: سجده کن،زيرا که من چنين می خواهم.من چيزی می دانم که تو نمی دانی

شيطان سجده نکرد.سرکشی کرد و رانده شد؛و کينه ليلی را به دل گرفت.

شيطان قسم خورد که ليلی را بی آبرو کند و تا واپسين روز حيات، فرصت خواست.

خدا مهلتش داد؛ اما گفت:نمی تواني،هرگز نمی توانی.ليلي،دردانه من است.

قلبش چراغ من است و دستش در دست من.گمراهيش را نمی توانی.

حتی تا واپسين روز حيات. شيطان می داند ليلی همان است که از فرشته

بالاتر ميرود؛ و می کوشد بال ليلی را زخمی کند.

عمری است که شيطان گرداگرد ليلی می گردد؛ دستهايش پر از

حقارت و وسوسه است. او بدنامی ليلی را می خواهد. بهانه بودنش تنها همين است

می خواهد قصه ليلی را به بيراهه کشد.

نام ليلی رنج شيطان است.شيطان از شيوع ليلی می ترسد.

ليلی عشق است و شيطان از عشق واهمه دارد.

چلچراغ مرداد ۸۱

  
نویسنده : bahmanyar ; ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٧
تگ ها :


 

                                بدرود

برای زيستن دو قلب لازم است

قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوستش بدارند

قلبی که هديه کند ، قلبی که بپذيرد

قلبی که بگويد ، قلبی که جواب بگويد

قلبی برای من ، قلبی برای انسانی که من می خواهم

تا انسان را در کنار خود حس کنم.

ا. بامداد. از هوای تازه

  
نویسنده : bahmanyar ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٤
تگ ها :